تبليغاتX
شبـــهای انتظــــــــار


شبـــهای انتظــــــــار

« بـَـــرایـــِــــ کِسیـــــ مینِـــــــویسَمـــــــ کِهــــــ خُودِشـــــــ میدونِهــــــ کیهــ »

یاری!!

من به   29  نفــــر نیازمندم که در سایتی عضو بشن که هم باعث برنده شدن من و هم باعث برنده شدن خودتون بشین

هر چیزی که دوست داشته باشین از تلفن همراه گرفته تا لپ تاپ !


هر کس عضو شد بهم خبــــر بدهـــ ـــ ــ


مــــــــــــرسیــــ ــــ !!


اینم آدرس سایته :

http://www.xpango.com?ref=92613721

یکشنبه سی ام بهمن 1390 23:8منتظــــــری بهـــ نامـــــ سیمـــــا |
برایــــــــــــ کسیـــــــــــــــ مینـــــــویسمـــــــ کهــــــــــــــ خودشــــــــــــ  میدونهــــــ  کیهــــــــــ

http://www.img4up.com/up1/36279738335347664227.gif

دوشنبه پنجم دی 1390 16:55منتظــــــری بهـــ نامـــــ سیمـــــا | |
سلام


من واقعا شرمنده دوستای گلم هستم آخه گفتم شنبه میام ولی اینترنتمون درست نشد

لعنتـــــــــــــــــــــــــــی 


الانم فقط تونستم بیام بعضی از آپها رو بخونم و نظر بدم ولی قول مردونه وقتی درست شد میام و آپ میکنم و هزار جور کارای دیگه


چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 18:57منتظــــــری بهـــ نامـــــ سیمـــــا |
کاش نامت باران بود!

آنوقت ..

تمام مردم شهر هم

برای آمدنت دعا می کردند...!



خدایـــا

ایـن روزهــا حرفهـــایم

بوی نـاشـــکری می دهنــد ...

امـــا تـــو...

بـه حســـاب تنهـــایی و درد دل بگـــذار!




هـر چيزے

زمـانے دارد

نفسمـ هـمـ كهـ باشے

دير برسے

مـن رفتــــهـ امـ ...


چقدر حرف هستــــ

و من سكوتــــ ميكنمـ ...

آمدنتــــ رآ سكوتــــ كردمـ

داشتنتــــ رآ سكوتــــ كردمـ

رفتنتــــ رآ سكوتــــ كردمـ

انتظآر بآزگشتتــــ رآ همـ ...

حالا نوبتــــ توستــــ

بآيد در سكوتــــ ...

بهـ تمآشآ بنشينے   

سوختنمـ رآ ...

 



[♥]

دل ...

اين كلمـهـ ے بے نقطهـ

گاهـے

تنگ مـيشود

در حد

يك نقطهـ ...

[♥]




ببين ؛

چهـ خوب ياد دادهـ امـ

بهـ اشكهـايمـ

كهـ وقتــــے آمـدند

سراغ آغوشتــــ را نگيرند ...



رفته ای

و من هر روز

به موریانه هایی فکر می کنم

که آهسته و آرام

گوشه های خیالم را می جوند !

تا "بی خیال" نشده ام

برگرد...


گاهـے نميدانے

از دستــــ دادهـ اے

يا ،

از دستــــ رفتــــهـ اے ... !



دلــ ـتنـگ کهـ میــ ـشـوی ؛

دیـــگـر انتــظـار معــنا نــدارد!

یکـــ نـگـاه کـمـی نامــ ـهـربـ ـان،

یکــ واژهـ ی کمــی دور از انتـ ــظار،

یکـــ لحـظـهـ فـ ــاصــله...

میــ شـکـنـد بغــضــتــ ــ ـ را...




احســـــــــاســـــــــاتمـــــــــــــــــــ :


آدمها چـ‌ه موجوداتـــِ دلگیرے هستند

وقتے سوزنشان را نـخ میکنے

تـا بـرایـت دروغ ببـافنـد ...

چقدر میـچسبد سیـگارت را در گوشـ‌ه اے بکشے

و هیـچ کس با خندهـ هاے تو / بـ‌ه عقدهـ هایـش پے نبرد

 از آدم ها دلگـیـرم

کـ‌ه خوبــــ هاے خودشان را از بد ِ تـو / مو شکافے میکنند

و بد هایـشان را در جیـب هاے لباس هایے

کـ‌ه دیـگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنـند

از اینکـ‌ه ژست یک کشیش را میـگیرنـد "وقتے هواے اعتراف دارے"

و درد هایـت را کـ‌ه میشنـونـد

خیالشان راحت میـشود هنوز میـتوانـند کمے خودشان را از تـو

 کشیش تـر ببینند

از آدم ـها دلگیرم

وقتے تمام دنیـایشان اثـباتــــ کردن است

همین کـ‌ه گیـرت بـیـاورند

تمام آنچـ‌ه را کـ‌ه نمے توانـند بـ‌ه خورد ِ خودشان دهنـد بـ‌ه تو اثبات مے کنند

بـ‌ه کسے غیـر از خود / برترے هایشان را آویزان کنند

تا از دور بـ‌ه کلکسیون افتخاراتـشان نگاهـ کنند

و هر بـار کـ‌ه ایمانشان را از دستـــ دهند / آنقدر امین حسابتـــ میکنند

کـ‌ه تـو را گواهـ میگیرند

 ایمانشان کـ‌ه پروار شد با طعنـ‌ه میگویند :

این اعتماد بـ‌ه نفس را کـ‌ه از سر راهـ نیاوردهـ ام .../!

از آدم ها عجیـب دلگیرم

از اینکـ‌ه صفتـــ هایشان را در ذهنشان آمادهـ کردهـ اند

و منتظر ماندهـ اند تا تـکان بخورے و ببینند بـ‌ه کدام صفتــــ مینشینے

و تـو را هے توصیف کنند ...

هے توصیف کنند ...

هے توصیف کنند

خندهـ ات بگـیـرد کـ‌ه چقـدر شبیـ‌ه‌شان نیستے

دردشـان بیـاید ... و انتقامش را از تـو بگیـرند ...

تا دیـگر بـ‌ه آنها این حس را ندهے کـ‌ه کسے وجــود دارد کـ‌ه شبیه‌شان نیست

از آدم ـها دلگیرمـ

کـ‌ه گــرم میبـوسند و دعوتــــ میکنند

سرد دست میدهند و بـ‌ه چمـدانت نگاهـ میکنند

 دلتــــ ....

 دلت کـ‌ه از تمام دنیـا گرفتـ‌ه باشد

تنها بـ‌ه درد بـازگشت بـ‌ه زادگـاهــت مےخورے

دلـم گرفتـ‌ه است ...

 همیـن را همـ میخوانـند و بـاز خودشان رآ

آن مسافر آخــر قصـ‌ه حساب میکنـند . . .

 

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 20:16منتظــــــری بهـــ نامـــــ سیمـــــا | |

وقتی تو نیستی تنها میمونم

از همه ی دنیا دست میکشم

جای دوتامون گریه میکنم

جای دوتامون نفس میکشم

اینکه اسمش زندگی نیست

من بدون تو دیوونه ام

به هوای تو نشستم ولی میدونمــــ

میدونم واسه من دیگه توی قلب تو جا نیست میدونم

دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست تا وقتی…

بی تو بارون توی کوچه ها میباره

میدونم تنهایی منو تنها نمیذاره

 

آخرش یه روز،قلب تو دیگه

حتی اسممو از یاد میبره

پنجره ها رو وا میکنی تو

خاطره هامون رو باد میبره

اینکه اسمش زندگی نیست

من بدون تو دیوونه ام

به هوای تو نشستم ولی میدونمـــ

میدونم واسه من دیگه توی قلب تو جا نیست میدونم

دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست تا وقتی…

بی تو بارون توی کوچه ها میباره

میدونم تنهایی منو تنها نمیذاره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عذابم بده،بگو بدون تو من کیم؟؟؟

ببین منو فقط به یک عذاب از تو راضیم

هجوم عشق تو چه رو به من کم نمیکنی

عذابم بده تو که خلاصم نمیکنی

قلبـــــم کنار حست خوشه

این حس یه شب منو میکشه

بغض شبها از این حس

هر روز من همینه

اسمت ادامه من شده

مثل نفس کشیدن شده

این حس از تو گفتن

این بغض هر شب من

 

حش تو شبها می پیچه دور تنم

 عطر تو تا کی تو اتاقم بزنم

مثل من با درد تو میسازه تنم

مثل تو هر شب پر و خالی شدنم

 قلبـــــم کنار حست خوشه

این حس یه شب منو میکشه

بغض شبها از این حس

هر روز من همینه

اسمت ادامه من شده

مثل نفس کشیدن شده

این حس از تو گفتن

این بغض هر شب من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم بشکنه حرفی نیست حقیقت رو ازت میخوام

بهم راحت بگو میری حالا که سرده رویاهام

نمیدونم کجا بود که دلت رو دادی دست اون

خودت خورشید شدی بی من منم دلتنگی بارون

یه بار فکر منم کن که دلم داغون داغونه

تو میری عاقبت با اون که دستام خالی میمونه

دلم بشکنه حرفی نیست فقط کاش لایقت باشه

میرم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه

 

دلم بشکنه حرفی نیست اگه تو یار و همراشی

ولی میشد بمونی و کمی هم عاشقم باشی

نمیدونم کچا بود که دلت رو دادی دست اون

خودت خورشید شدی بی من منم دلتنگی بارون

همه فکرش شده چشمات گاهی دستاتو میگیره

یه وقت تنهاش نذاری که مثل من میشکنه میمیره

دلم بشکنه حرفی نیست فقط کاش لایقت باشه

میرم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه

 



 

سر رو شونه هات میذارم تا که گریه مو نبینی

نمیخواستم که برنجی نمیخواستم که ببینی

گریه های بی صدامو،اشکهای بی انتهامو

دونه دونه پس میگیرم با تو من نفس میگیرم


 

 

 

 من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم/وبه اندازه هر برق نگاهت نگران/توبه اندازهء تنهایی من شاد بمان...!



تازه حکمت بازیهای کودکی را میفهمیم (زووووووووووووووووووو)

تمرین این روزهای نفسگیر بود.

 




در تـو صیــادے اســت

با آب و دانــه
و هــزار چــاقــوے تیــز !
و در مــن
حمــاقــتے گنجشــک وار
کــه آســوده ام مے کشــانــد
بــر بــام تــو . . .

 



مے تـرسمــ
در خــوابـــ
خاطراتــمـ را بـدزدنــد (!)
یــا بـیدار شـومـ
نــام تــو را بـ‌ه خــاطر نـیـاورمــ ...




مـــثل مـــيوهـ ے افتادهـ اے

دلتنگمـــ

مـــيوهـ اے كهـ

درختش را

بريدهـ

و بردهـ اند

...




موجود بے آزارے هستـــمـــ ؛

كار مـــيكنمـــ

قصهـ مـــيخوانمـــ

شعر مـــينويسمـــ

و گاهـے

دلمـــ كهـ برايتـــ تـــنگ مـــيشود ؛

تـــمـــامـــ خيابانها را

با يادت پيادهـ مـــيرومـــ ...

 



شكستن دل

بهـ شكستن استخوان دندهـ مـے مـاند ...

از بيرون

هـمـهـ چيز رو بهـ راهـ استـــ ...

امـا

هـر نفس

درد استـــ كهـ مـيكشے ...




نمـےخــواســــتم آســـمانتــــ را غصبـــــ کنم !

گمــــاטּ داشـــتم ؛

وســــعتش بـہ قـــدر بالهـــاے مــטּ استــــــ !

لبخـــــند بزטּ

از آسمانتـــــ مـے روم

و با خاطـــــره اش بالهــــــایم را آبـے مـے کنم

یکـــــ تکـہ ابر بـہ مــטּ ببـــخش

کـہ در دلتنـگـے ام ببـــارد /...

 




گفتهـ بود ے ؛

سادهـ و كوتاهـ نويسے را دوستـــ دارے

سادهـ و كوتاهـ ؛

فقط دو كلمـهـ :

برگرد ... دلتنگمـ ....




اينجا صداے پا زياد مـــے شنومـــ

امـــا ...

هـيچكدامـــ تـــ♥ــــو  نيستــــے

" دلــ♥ـــم "

خوش كردهـ خودش را بهـ اين فكر

كهـ شايد

" پا برهـنهـ " بيايے ...

 



شازدهـ کـوچـولـو پـرسید:
اهلے کردن یعنے چه ؟
روباهـ گفت:
اهلے کردن چیـز بسیار فراموش شدهـ ایست...
اهلے کردن
"یعنے ایجاد علاقه کردن"
هیـچ چیـز را تا اهلے نکنـند نمیـتوان شنـاخت.
آدمها دیگر وقـت شناختن هیـچ چیز را ندارند...
آنها چیز هاے ساختـ‌ه و
پرداختـ‌ه شدهـ از دکان میخرند ،
اما چون کاسبے نیست کـ‌ه دوست بفروشد
آدمها بے دوست ماندهـ اند...

+
انـسان‌ها این حقیـقت را فرامـوش کردهـ اند
اما تـو نباید فراموشش کنے

""تو تـا زندهـ اے نسبت بـ‌ه چیزے کـ‌ه اهلے کردهـ اے مسئولے""




احســــــ ــــ  ــــ ــاســــــ ـــ  ــ  ــاتمـــــــــــــــ :



عادے رفتآر ميكنمـ
هميشـ‌ه لبخندِ روے صورتـمو حفظـ ميكنمـ
ميتونمـ بخندمـ (!)
وقتے عاشقمـ ...
وقتے تو خونـ‌ه ، تو اتـاقمـ ... "حبسمـ" شآيد ... "تحريمـ"
وقتے حتے جرئتـــ نميكنمـ بـ‌ه گوشيمـ نگاهـ كنمـ
وقتے جو خونه اينقدر سنگينـ‌ه
ميتونمـ بخندمـ
وقتے هر شبـــ به يادِ آغوشش ميخوابمـ
وقتے هر صبح اولين چيزے كـ‌ه مياد جلو چشممـ "صورتـــ" اونـ‌ه
وقتے هيچكس نيستــــ به حرفـــِ دل من گوش كنـ‌ه
ميخندم وقتے يآدمـ ميآد  پونزده تا دوسمـ دارهـ ...
لبخندمـ واقعيـ‌ه ، از تـ‌ه دلمـ ... وقتے هديه شو روے دستمـ ميبينمـ ... عزيزترينـ‌ه برامـ
وقتے حتے نميدونمـ قرارهـ چے سرمـ بيآد ...
وقتے اينقدر بآيد عادے رفتار كنمـ كـ‌ه انگار حواسمـ به هيچ چيز و هيچ كس نيستــــ
وقتے تو اتاقمـ نشستمو بيخودے صداے سازمو در ميآرمـ ... يعنے تو فكــر چيزے نيستمـ ...
وقتے حتے با ديدن دست خطش تو دفترمـ ... ...
وقتے كـ‌ه با همه ے اينا دستـــ و پنجـ‌ه نرمـ ميكنمـ و ميدونمـ "اون كـ‌ه بايد بـ‌ه يادمـ نيستــــ"
ميتونمـ بخندمـ
وقتے حتے مجبورمـ دفتر خاطراتمــو دنج ترين جآے دنيا قايمـ كنمـ ،
جورے كه حتے دستــــ خودمم بهش نرسه !
من ميخندمـ و اميدوارمـ ... اميد دارمـ ... امـآ نميدونمـ به چے !!!
شايد اميد دارمـ به روزے كه همه چے مثه قبل بشـ‌ه و بـ‌ه جاے اين همه درد ...
فقط يه درد داشتـ‌ه باشمـ ... درد عاشقے ... مثـ‌ه قديمـ .
ميخندمـ ...
وقتے با نگرانے و استرس زنگــــ ميزنمـ بـ‌ه اون كـ‌ه فكر ميكنمـ دلواپسمـ‌ه
و اون ... عينِ خيالشمـ نيستــــ
وقتے حتے نميتونمـ آهنگـــ گوش كنمـ و هر ترانـ‌ه اے حالمـو بدتر ميكنـ‌ه
لبخند ميزنمـ وقتے حتے ياد اين حرفش مے افتمــ :
"هيچوقتـــ وابستـ‌ه نميشمـ و دلمـ واسـ‌ه كسے تنگــــ نميشـ‌ه"
وقتے بـ‌ه آهنگــــِ مورد علآقه اش گوش ميكنمـ :
"دنياے ما اندازهـ ے همـ نيستـــ ... ميبوسمت اما نمے مونمـ"
حتے فرصتــــ نشد صفحـ‌ه ے اول كتابش يادگارے بنويسمـ :
"چـ‌ه دلِ خوشے دارد اين پرستــو / كنار "لانـ‌ه" ے تو "خانـ‌ه" اے ميسازد"
يآدِ حرفـــِ روباهـ مے افتمـ ... كتآبـــِ شازدهـ كوچولو
...اگر كسے تن به اهلے شدن بدهد بسآ كه بايد كمے همـ گريـ‌ه كند ...
مقصر خودممـ ، اون نخواستــــ منو اهلے كنـ‌ه ... اما من اهلے شدمـ (!)
الانمـ دارمـ تاوان ميدمـ ...

تـاوانِ اهلے شدنمـ ... گريـ‌ه ها تاوانِ اهلے شدنمـ‌ه
آرهـ ...
به همين راحتے لبخند ميزنمـ
اشكالے ندارهـ اگه بعضے وقتــــ ها هم اشكـــ هامـ همينجورے سرازير بشن
... بيخودے...الــِكے (!)
اينـ‌ه حالِ اين روزهاے من ...

دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 11:24منتظــــــری بهـــ نامـــــ سیمـــــا | |
هفتـــــ سیــن ِ امســال را چیــده ام :

 1. سالــی  که بــی تـــو گذشت

2. سنگدلی هایت

3. سردرگمـــی هایم

4. سقلمــه هایی که به مغزم زدم تا نبـــودنتــــ را بپذیرد

5. سوسوی ِ چراغ ِ شبهــــای ِ بی تو

6. سالـــی که قرار است بی تـــو بگذرانم

7....

سه نقطه یعنی...

اَه...

جای سگـــرمه هایتـــــ خالی مانده . . .






چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی 


کسـی زیــر ایـن گنبد کبــود انتظــارت را میـکشد 


چــه شیــرین است 


طعــم چنـد کلمــه کــه میگــوید : 


" کجــایــی" .....؟




بازی قشنگــــی بود

 اما!

 ما قشنگ بازی نکردیـم

 قبـــول کن!

 که هر دوُ باختیـــــم !!

 مــَــن که خودم را به تـــُـــو فروختـم

باشد نیا

 وهمچنان در انتظارت

 می

 ن

 شی

 نم

 ...

 تا ابد

 طبق قولمان..





تنهایی یعنی ............... ....خداحافظ
گوشی قطع ،
پشتش بغض....
صدای ضبط زیاد
... " خالی از خویشی و غربت ,گیج و مبهوت بین بودن و نبودن "
... لش, روی تخت
گریه کنار هر عکس مشترک
نگاه به ساعت دقیقه به دقیقه
خیره بر گوشی چشم انتظار...

و افسوووس از این همه حماقت...


تنهایی یعنی این...به راستی... .........




چه تنهايي مخوفي...!

چرا بايد در پس هر آمدني، رفتني باشه؟!

چه بد تنهام گذاشتي .

كاش خيلي زود منم مثل خودت  شم تا اين تنهايي از رو بره.



از کسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کسو مثل اون دوست نداشته باشي
و از کسي که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن چون شايدهيچ وقت هيچ کس تو رومثل اون دوست نداشته باشه.


من ، تو ; ما

یادت هست ؟

تمام شد

حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .


 

کجا رفتی؟؟؟

تو رو خدا برگرد...

برگرد و عاشقم باش..

یا اگه رفتی بازهم عاشقم باش و برو  وبیادم باش..

"حواسم راهرکجا که پرت میکنم بازکنارتومی افتد."



نمیدانم کجای این زمین گسترده وتنگ روم

که بتوانم نفس بکشم؟؟؟

ازدست کاراش خسته شدم..

چرانمیخواد پاک بشه؟؟؟

چرانمیخواد یکم اونی بشه که من میخوام؟؟؟




دلم گرفته...

یه شونه ی گرم میخوام که سرموبذارم روش

و تمام بغضموخالی کنم...

چقدرتنهایی سخته...

عاشقاچقدبدبختی دارن..

عامل این فتنه ها قلب عاشقمه..

اونم که راحت نشسته توقلبم وتیشه

به قلبم میزنه...



چهارشنبه دوم فروردین 1391 21:0منتظــــــری بهـــ نامـــــ سیمـــــا | |


♀ali-hadis♂